یلدا در شعر پارسی و شب چله در شاهنامه در برنامه رادیویی ققنوس

به گزارش اختصاصی پایگاه خبری شاهنامه نیوز؛
بخشی از یادداشت ادبی شعرهای یلدایی از شاعران نامدار پارسی در گفتوگوی اختصاصی یاسر موحدفرد در برنامه رادیویی ققنوس در شبکه فرهنگ یکم دی ماه ۱۴۰۴ از ساعت ۱۵ خوانش خواهد شد.
یلدا در شعر پارسی و شب چله در شاهنامه
یادداشت ادبی:
یاسر موحدفرد رییس بنیاد فردوسی
شب چله در شاهنامه
اردشير بابكان، پايهگذار امپراتوری (جهانشاهی) ساسانی بود كه پس از اشكانيان، چهار سده بر ايران فرمانروایی كردند. پس از او پسرش شاپور و سپس فرزند او هرمز بر تخت نشست.
هرمز یکم يا بر پایه شاهنامه فردوسی، اورمزد شاپور، همچون پدرش پادشاهی دادگر و پايبند به رواداری و مدارا با مردم بود تا جايی كه در روزگار او مزداپرستان، مسيحيان، يهوديان و بوداييان در كنار هم با آرامش زندگی میكردند و هم مانی، پیامبر مانویان و هم موبدان زرتشتی میتوانستند انديشههای خود را آزادانه در ميان مردم تبليغ كنند اما دوران شهریاری او تنها يک سال به درازا نكشيد و در هنگام مرگ، سفارشهايی به برادر بزرگتر و جانشين خود بهرام میكند كه فردوسی بزرگ آنها را به گونهای بسيار دلنشين و آموزنده در شاهنامه آورده است.
اگرچه در شاهنامه فردوسی، بهرام، نه برادر هرمز بلكه پسر او به شمار آمده است. در پايان اين سفارشنامه، فرزانه توس میسراید:
شبِ اورمزد آمد و ماهِ دی
ز گفتن بياسای و بردار می
در اين ايهام زيبا، شب اورمزد، هم به معنای پايان زندگی هرمز است و هم نخستين روز ماه را میرساند؛ چون كه ايرانيان ۳۰ نام برای هر يک از روزهای ماه داشتند و روز نخست هر يک از ۱۲ ماه را به نام آفريننده جهان، هرمز يا اورمزد میناميدند. برای نمونه «هرمز فرودين» همان نخستين روز سال است؛ پس شب اورمزد در ماه دی، اشاره به شب يلدا يا شب چلّه است البته در اين برداشت، بايد شب اورمزد را به معنای شبی در نظر بگيريم كه فردای آن، روز اورمزد، روز نخست ماه خواهد بود؛
دقت فردوسی آنچنان بالا است كه به خواننده گوشزد میكند، آنچه جشن گرفته میشود، درازترين شب سال نيست بلكه فرا رسيدن روشنایی خورشيد روز پس از آن است و شب اورمزد، همان پيروزی نور بر تاريكی است كه شادباش دارد و پس از شب چله، هر روز چيرگی بيشتر میيابد و بساط شب تاریک را كوتاهتر میكند.
شهریاران ایرانی، برگزاری جشنهای آیینی باستانی ايران را برتر از گرامیداشت در هنگام درگذشت نامداران میدانستند؛ بدین روی در آستانه مرگ هرمز هم به دستور فرمانروایان ایران، آیین شب چله گرامی داشته میشود.
چنين بود تا بود، گردانسپهر
گهی پر ز درد و گهی پر ز مهر
فردوسی توسی با این ايهام اشاره میدارد، اگرچه شب زندگی هرمز فرا رسيد اما شادمانی را نبايد كنار گذاشت. دانای توس با آوردن «ز گفتن بياسای» به کار سرایش شاهنامه هم دمی رخصت میدهد و كار سرودن شاهنامه را در شب چله كنار میگذارد تا در جشن و شادمانی شركت نماید و به بهرام، خرده میگيرد كه چرا برای سوگواری هرمز، كارهای كشور را رها كرده است تا تخت شهریاری ایران بیكار بماند و گذشت روزها بر آن گرد نشاند:
چهل روز، بُد سوگوار و نژند
پر از گرد و بیكار تختِ بلند
فردوسی اندیشمند در شاهنامه از گاهشمار باستانی بهره برده است. در زمان ساسانيان رسم بر اين بود كه آغاز به تخت نشستن هر پادشاه را سال نخست به شمار میآوردند، هر سال را ۳۶۵ روز در نظر میگرفتند و از آنجا كه در هر سال نزديک به پنج ساعت و نيم افزونتر دارد؛ بدین روی هر ۱۲۰ سال، يک ماه بر سال میافزودند.
در بندهش از متنهای باستانی چنین آمده است: «هنگامی كه خورشيد از نخستين خرده بره فراز رفت، روز و شب برابر بودند كه هنگام بهار است. سپس چون به نخستين خرده خرچنگ رسيد، روزها بلندترين و آغاز تابستان است. چون به خرده ترازو رسيد، روز و شب برابر و آغاز پاييز است؛ چون به خرده بز رسيد، شبها بلندترين و آغاز زمستان است.»
پس ايرانيان از ديرباز آغاز فصلها را با صورتهای فلكی بره يا حمل، خرچنگ يا سرطان، ترازو يا ميزان و بز يا جدی میشناختند. فردوسی، زمانی كه از شب اورمزد دی سخن میگويد، درست به شب چله اشاره دارد.
حكيم توس در شب چله در شاهنامه، بخشی از آموزههای اخلاقی را از زبان هرمز ساسانی در بيش از پنجاه بيت سروده و در آنها از واژههای خرد و دانش بهكارگیری کرده است؛
چو روزِ تو آيد جهاندار باش
خردمند باش و بیآزار باش
نگر تا نپيچی سر از دادخواه
نبخشی ستمکارگان را گناه
دلِ زيرْدستان شكارِ تو باد
خداوندِ پيروز يارِ تو باد
سخنْچين و بیدانش و چارهگر
نبايد كه يابند پيشات گذر
همه بردباری كن و راستی
جدا كن ز دل كژّی و كاستی
سپهبد كجا گشت پيمانْشكن
بخندد بر او نامدار انجمن
خرد گير كآرايشِ جانِ تو است
نگهدارِ گفتار و پيمانِ تو است
گرت رای با آزمايش بُود
همه روزت اندر فزايش بُود
فردوسی در این بیت پایانی به شب یلدا اشاره میکند:
شب اورمَزد آمد از ماه دی
ز گفتن بیاسای و بردار مَی
در گاهشماری ایران باستان روزهای هر ماه دارای نام بودهاند و روز نخست ماه از آن خداوند یا همان اورمزد / هرمزد / هرمز بوده است؛
شب اورمزد از ماه دی، شب یکم دی ماه میشود. بهرام، هنگام نزدیک شدن به مرگ خویش به فرزندش پندهایی میدهد. او به پسرش میگوید که با خرد و مهربانی زندگی کند و از دروغ و ستم دوری کند و پادشاهی و قدرت را با شایستگی به دست آورد و به زیر دستاناش ارج بگذارد. بهرام، هشدار میدهد که آدمی باید از کینه و هوس دوری کند و خشم خویش را فروبکاهد. او میگوید که نباید به نادانان و زبانچرانان توجه کند و باید در کارهایاش از خرد بهرهگیری کند.
چو دانست کز مرگ نتوان گریخت
بسی آب خونین ز دیده بریخت
بگسترد فرش اندر ایوان خویش
بفرمود کآمدش بهرام پیش
بدو گفت کای پاکزاده پسر
به مردی و دانش برآورده سر
به من پادشاهی نهاد است روی
که رنگ رخم کرد همرنگ موی
خم آورد بالای سرو سهی
گل سرخ را داد رنگ بهی
چو روز تو آمد جهاندار باش
خردمند باش و بیآزار باش
نگر تا نپیچی سر از دادخواه
نبخشی ستمکارگان را گناه
زبان را مگردان به گرد دروغ
چو خواهی که تاج از تو گیرد فروغ
روانات خرد باد و دستور شرم
سخن گفتن خوب و آواز نرم
خداوند پیروز یار تو باد
دل زیردستان شکار تو باد
بنه کینه و دور باش از هوا
مبادا هوا بر تو فرمانروا
سخنچین و بیدانش و چارهگر
نباید که یابد به پیشات گذر
ز نادان نیابی جز از بتری
نگر سوی بیدانشان ننگری
چنان دان که بیشرم و بسیارگوی
نبیند به نزد کسی آبروی
خرد را مِه و خشم را بندهدار
مشو تیز با مرد پرهیزگار
نگر تا نگردد به گِرد تو آز
که آز آورد خشم و بیم و نیاز
همه بردباری کن و راستی
جدا کن ز دل کژی و کاستی
بپرهیز تا بد نگرددت نام
که بدنام گیتی نبیند به کام
ز راه خرد ایچ گونه متاب
پشیمانی آرد دلت را شتاب
درنگ آورد راستیها پدید
ز راه خرد سر نباید کشید
سر بردباران نیاید به خشم
ز نابودنیها بخوابند چشم
وگر بردباری ز حد بگذرد
دلاور گمانی به سستی برد
هر آنکس که باشد خداوند گاه
میانجی خرد را کند بر دو راه
نه سستی نه تیزی به کاراندرون
خرد باد جان تو را رهنمون
نگهدار تا مردم عیبجوی
نجوید به نزدیک تو آبروی
ز دشمن مکن دوستی خواستار
وگر چند خواند تو را شهریار
اگر در فرازی و گر در نشیب
نباید نهادن سر اندر فریب
به دل نیز اندیشه بد مدار
بداندیش را بد بود روزگار
سپهبد کجا گشت پیمانشکن
بخندد بدو نامدار انجمن
خردگیر کآرایش جان تو است
نگهدار گفتار و پیمان تو است
هم آرایش تاج و گنج و سپاه
نماینده گردش هور و ماه
نگر تا نسازی ز بازوی گنج
که بر تو سرآید سرای سپنج
مزن رای جز با خردمند مرد
از آیین شاهان پیشی مگرد
به لشگر بترسان بداندیش را
به ژرفی نگه کن پس و پیش را
ستایندهای کو ز بهر هوا
ستاید کسی را همی ناسزا
شکست تو جوید همی زآن سخن
ممان تا به پیش تو گردد کهن
کسی کش ستایش بیاید به کار
تو او را ز گیتی به مردم مدار
که یزدان ستایش نخواهد همی
نکوهیده را دل بکاهد همی
هر آنکس که او از گنهکار چشم
بخوابید و آسان فرو برد خشم
فزونیاش هر روز افزون شود
شتاب آورد دل پر از خون شود
کماندار دل را زبانات چو تیر
تو این گفتههای من آسان مگیر
زبان و خرد با دلات راست کن
همی ران از آنسان که خواهی سخن
هر آنکس که اندر سرش مغز بود
همه رای و گفتار او نغز بود
هر آنگه که باشی تو با رایزن
سخنها بیارای بیانجمن
گرت رای با آزمایش بود
همه روزت اندر فزایش بود
شود جانات از دشمن آژیرتر
دل و مغز و رایت جهانگیرتر
کسی را کجا پیش رو شد هوا
چنان دان که رایش نگیرد نوا
اگر دوست یابد تو را تازهروی
بیافزاید این نام را رنگ و بوی
تو با دشمنات رو پر آژنگ دار
بداندیش را چهره بیرنگ دار
بکش جان و دل تا توانی ز رشک
که رشک آورد گرم و خونین سرشک
هر آنگه که رشک آورد پادشا
نکوهش کند مردم پارسا
چو اندرز بنوشت فرخ دبیر
بیاورد و بنهاد پیش وزیر
جهاندار برزد یکی باد سرد
پس آن لعل رخسارگان کرد زرد
چو رنگین رخ تاجور تیره شد
از آن درد بهرام دل خیره شد
چهل روز بد سوگوار و نژند
پر از گرد و بیکار تخت بلند
چنین بود تا بود گردان سپهر
گهی پر ز درد و گهی پر ز مهر
تو گر باهشی مشمر او را به دوست
کجا دست یابد به دردت پوست
شب اورمزد آمد و ماه دی
ز گفتن بیاسای و بردار می
کنون کار دیهیم بهرام ساز
که در پادشاهی نماند دراز
****
یلدا در شعر پارسی
بلندترین شب سال در آداب ایرانیان سرشار از رسمهای گوناگون است و شعر، همیشه بخش جداییناپذیری از فرهنگ ایرانیان است که این موضوع در شب چله اهمیت بیشتری پیدا میکند. ایرانیان از گذشته تا کنون، شب یلدا را با خواندن شعر جشن میگیرند. فال حافظ اهمیت شعر در شب یلدا را به خوبی نشان میدهد؛ بدین روی در پی به بازشناسی شعر شب یلدا و شب چله از شاعران بزرگ ایرانی میپردازیم.
شعر شب یلدا از حافظ شیرازی؛
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حُکّام ظلمتِ شبِ یلدا است
نور ز خورشید جوی، بو که برآید
بر درِ اربابِ بیمروّتِ دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
تَرکِ گدایی مکن که گنج بیابی
از نظرِ رهرُوی که در گذر آید
صالح و طالِح مَتاعِ خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبلِ عاشق، تو عمر خواه که آخِر
باغ شود سبز و شاخِ گُل به برآید
غفلتِ حافظ در این سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بیخبر آید
****
برترین شعرهای شب یلدا از سعدی شیرازی؛
نگفتمات که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمان است
که آخری بود آخر شبان یلدا را
****
هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
یار با یار سفر کرده به تنها نرود
باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود
بر دل آویختگان عرصه عالم تنگ است
کان که جایی به گل افتاد دگر جا نرود
****
نظر به روی تو هر بامداد نوروزی است
شب فراق تو هر شب که هست یلدایی است
خلاصبخش خدایا همه اسیران را
مگر کسی که اسیر کمند زیبایی است
****
به سخن گفتن او عقل ز هر دل برمید
عاشق آن قد مستم که چه زیبا برخاست
روز رویاش چو برانداخت نقاب شب زلف
گفتی از روز قیامت شب یلدا برخاست
ترک عشقاش بنه صبر چنان غارت کرد
که حجاب از حرم راز معما برخاست
سعدیا تا کی از این نامه سیه کردن بس
که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست
****
برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینام
ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همیدارم که مسکینام
دلی چون شمع میباید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمیبینم که میسوزد به بالینام
****
شعرهای شب یلدای عطار نیشابوری؛
به عزت شب قدر و شب حساب برات
به حرمت شب آبستن و شب یلدا
به جانفزایی علم و به دلگشایی جان
به پادشاهی عقل و رئیسی اعضا
****
چو درد من سری پیدا ندارد
شب یلدای من فردا ندارد
ز آهام آسمان هر شب چنان گشت
که گویی ابر شد و آتشفشان گشت
****
شعرهای شب یلدایی از خاقانی؛
در زرد و سرخ شام و شفق بودهام کنون
تن را به عودی شب یلدا برآورم
چون شب مرا ز صادق و کاذب گزیر نیست
تا آفتابی از دل دروا برآورم
****
گر آن کیخسرو ایران و تور است
چرا بیژن شد اندر چاه یلدا
چرا عیسی طبیب مرغ خود نیست
که اکمه را تواند کرد بینا
****
آری که افتاب مجرد به یک شعاع
بیخ کواکب شب یلدا برافکند
روحالقدس بشیبد اگر بکر همتاش
پرده در این سراچه اشیا برافکند
****
همه شبهای غم آبستن روز طرب است
یوسف روز به چاه شب یلدا بینند
خوشی عافیت از تلخی دارو یابند
تابش معنی در ظلمت اسما بینند
****
غصه هر روز و یا رب یا رب هر نیم شب
تا چه خواهد کرد یا رب یا رب شبهای من
هست چون صبح آشکارا کاین صباحی چند را
بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من
****
شعر عاشقانه شب یلدا از اوحدی مراغهای؛
شب هجرانات، ای دلبر، شب یلدا است پنداری
رخت نوروز و دیدار تو عید ما است پنداری
قدم بالای چون سرو تو خم کرد است و این مشکل
که بالای تو گر گوید نکردم، راستپنداری
دمی نزدیک مهجوران نیایی هیچ و ننشینی
طریق دلنوازی از جهان برخاست پنداری
دلات سخت است و مژگان تیر در کار من مسکین
بدان نسبت که مژگان خار و دل برجاست پنداری
خطا زلفات کند، آخر دلم را در گنه آری
جنایت خود کنی و آنگاه جرم از ما است پنداری
ز هجر عنبر زلف و فراق درد دندانات
دو چشم اوحدی هر شب یکی دریا است پنداری
****
شعر شب یلدا از ناصر خسرو قبادیانی؛
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلات چون شب یلدا
قندیل میافروز بیاموز که قندیل
بیرون نبرد از دل پر جهل تو ظلما
****
او بر دوشنبه و تو بر آدینه
تو لیل قدر داری و او یلدا
بر روز فضل روز به اعراض است
از نور و ظلمت و تبش و سرما
****
شعر شب یلدایی از صائب تبریزی؛
در شب یلدای بخت من نیارد شد سفید
گر ید بیضا نماند از گل صبح آفتاب
ابر گو خود را عبث بر تیغ مژگانام مزن
پیش چشم من سپرافکنده دریا از حباب
****
روزی دل گشت از زلف دراز او مرا
آنچه بر بیمار از طول شب یلدا گذشت
ترک دستار تعین کام بخش عالمی است
محفلی را کرد رنگین تا ز سر مینا گذشت
****
بیدار شو که در شب یلدای نیستی
در پرده است چشم تو را طرفه خوابها
بیداری حیات شود منتهی به مرگ
آرامش است عاقبت اضطرابها
****
کوته نمیشود شب یلدای غربتام
گر دست من به دامن صبح وطن رسد
زینسان که دست جرأت گلچین دراز شد
مشکل که برگ سبز به مرغ چمن رسد
****
شد دام زیر خاک ز گرد و غبار خط
زلفی که بود از شب یلدا بلندتر
تا چند خاکمال اسیران دهی، بس است
خطات شد از غبار دل ما بلندتر
****
آه ما رعناتر است از آه ماتم دیدگان
آنچنان کز جمله شبها شب یلدا یکی است
غافلان از کاهلی امروز را فردا کنند
ورنه پیش خود حساب امروز با فردا یکی است
****
میکند زلف دراز تو به دلهای حزین
آنچه با خستهروانان شب یلدا نکند
سخن تلخ نگردد به تبسم شیرین
چاره تلخی می قهقه مینا نکند
****
در شب یلدای بخت من نیارد شد سفید
گر ید بیضا نماند از گل صبح آفتاب
ابر گو خود را عبث بر تیغ مژگانام مزن
پیش چشم من سپرافکنده دریا از حباب
****
زلف ماتمدیدگان را شانهای در کار نیست
دست کوته دار ای مهر از شب یلدای من
مشت خاکی چون عنانداری کند سیلاب را
کی نصیحتگر برآید با دل خودرای من
****
شعر شب یلدای از سنایی؛
شب یلدا سراج از او بودی
روز هیجا هیاج از او بودی
آمد از سدره جبرئیل امین
لافتی کرده مر و را تلقین
به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی
که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا
قدم در راه مردی نه که راه و گاه و جاهاش را
نباشد تا ابد مقطع نبوده است از ازل مبدا
****
شعرهای فیض کاشانی در زمینه شب یلدا؛
شب یلدا است خورشیدی در آن پنهان
ز هر چینش نماید ماه با پروین
نمییارم سخن از طول آن گفتن
که طول آن گذشت از چین و از ماچین
نهایت چون ندارد وصف زلف تو
در این سودا سخن را فیض کن سرچین
****
چه عجب گر دل من روز ندید
زلف تو صد شب یلدا دارد
تیر مژگان تو گر هر لحظه
جا کند در دل من جا دارد
****
روزهای تیره بر شبها فزود
عمر من شد یک شب یلدای عشق
ای تهی از معرفت زحمت ببر
فیض داند قدر نعمتهای عشق
****
شعرهای قاآنی درباره شب یلدا؛
هنرت چیست جز این ریش که گویی به مثل
شب یلدا بود از بس که دراز است و سیاه
گفتم این ریش مرا هست محاسن بیحد
بشمرم برخی از آن بو که شوی خوب آگاه
****
الا به دور زمان تا هزار طعنه رسد
به شام تیره یلدا ز صبح نورانی
ز شرم کوکب بختات به آفتاب منیر
رساد سخره ظلمت ز شام ظلمانی
****
بر من و یاران شب یلدا گذشت
بس که ز زلف تو سخن رفت دوش
آب دو چشمام همه عالم گرفت
وآتش جانام ننشیند ز جوش
****
بس درازستی ای شب یلدا
لیک با زلف دوست کوتاهی
اول از دشمنان برآور گرد
آخر از دوستان چه میخواهی
****
روی سپیدش برادر مه گردون
موی سیاهاش پسر عم شب یلدا
چشم مگو یک قبیله زنگی جنگی
تیر و کمان برگرفته از پی هیجا
****
چون از خم زلف چهره بنمایی
خورشید برآید از شب یلدا
چون سلسله زلف تو است پر حلقه
چون زلزله عشق تو است پر غوغا
****
دلام به زلف وی از هر طرف که روی نمود
سیاهی شب یلدا و را زمام گرفت
سهیل گفتی از آسمان دوید به زیر
به جای باده گلرنگ جا به جام گرفت
****
رایت شه گفت من آن آیت فتحام که هست
طره رخسار نصرت پرچم یلدای من
بزم شه گفتا منم فردوس و ساغر سلسبیل
ساقیان غلمان و حوری طلعتان حورای من
****
زلفاش به چهره چون شب یلدا بر آفتاب
یا عکس پر زاع بر اوراق یاسمین
آثار دلبری ز سر زلف او پدید
چون نقش نصرت از علم پور آبتین
****
شعر شب یلدایی از محتشم کاشانی؛
شب یلدای غمام را سحری پیدا نیست
گریههای سحرم را اثری پیدا نیست
****
به طول طاعت ترسندگان ز صبح نشور
که روی خواب نبینند در شب یلدا
****
شعر شب یلدایی از وحشی بافقی؛
رتبه عرفان شود شام فنا روشنات
قیمت انوار شمع در شب یلدا طلب
****
شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد
در پس و پیش هزاران شب یلدا ببرد
****
عمر ابد ز عهده نمیآیدش برون
نازم عقوبت شب یلدای خویش را
****
روز عیشی خواستم زاید چه دانستم که چرخ
حامله دارد به سد ماتم شب یلدای من
****
شعر شب یلدایی از مسعود سعد سلمان؛
شاهی که هول و کینه او بر عدوی ملک
تابنده روز را شب یلدا کند همی
****
شب نیکو سگال او شده چون روز رخشنده
چنان چون روز بدخواهش شده همچون شب یلدا
****
کرده خورشید صبح ملک تو
روز همه دشمنان شب یلدا
****
شعرهای شب یلدایی از امیر معزی؛
ای جهانداری که گر خورشید عقلات نیستی
روز خلق از تیرگی همچون شب یلداستی
****
تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف است
تو شمع فروزانی و گیتی شب یلدا
****
چون هوا را تیره گرداند غبار لشگرش
روز روشن بر مَعادی چون شب یلدا بود
****
شعرهای شب یلدایی از امیرخسرو دهلوی؛
کس نداند غم خسرو مگر آن کس که مباد
بیچراغی بود اندر شب یلدا مانده
****
بر رخ تو کآفت جان من است
از شب یلدا سپه آوردهای
****
هر شبی در غم هجرت شب یلدا است مرا
که به سالی به جهان یک شب یلدایی هست
****
شعرهای شب یلدایی از اقبال لاهوری؛
چشم جان را سرمهاش اعمی کند
روز روشن را شب یلدا کند
****
روز پهلوی شب یلدا زند
خویش را امروز بر فردا زند
****
اشک خود بر خویش میریزم چو شمع
با شب یلدا درآویزم چو شمع
****
شعر شب یلدایی از منوچهری؛
نور رایش تیره شب را روز نورانی کند
دود خشماش روز روشن را شب یلدا کند
****
شعر شب یلدایی از انوری؛
با بهار رخت تواند گفت
شب یلدا که روز نوروز ام
در فراق رخ چو خورشید ات
روشنایی نمیدهد روز ام
****
شب محنت من ز امداد فکرت
درازی شبهای یلدا گرفته
****
شعرهای خواجوی کرمانی درباره شب یلدا؛
مهره مهر چو از حقه مینا بنمود
ماه من طلعت صبح از شب یلدا بنمود
****
تا در سر زلفاش نکنی جان گرامی
پیش تو حدیث شب یلدا نتوان کرد
****
هست در سالی شبی ایام را یلدا ولیک
کس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود
****
شعر شاه نعمتاله ولی در زمینه شب یلدا؛
غنیمت دان حضور نعمتاله
که دشمن را شب یلدا است امروز
ز سودای جمالات عارف شهر
چو من دیوانه و شیدا است امروز
****
شعر سلمان ساوجی درباره شب یلدا؛
ز شرح حال من، زلف تو طوماری است سربسته
اگر خواهی خبر، بگشا، سر طومار سودا را
شب یلدا است هر تاری ز مویات، وین عجب کاری
که من روزی نمیبینم، خود این شبهای یلدا را
****
شعر شب یلدایی از فروغی بسطامی؛
من از روز جزا واقف نبودم
شب یلدای هجران آفریدند
****
شعر عنصری در زمینه شب یلدا؛
چون حلقه ربایند بنیزه تو بنیزه
خال از رخ زنگی بزدایی شب یلدا
****
رباعیهای عبید زاکانی در زمینه شب یلدا؛
ای لعل لبت به دلنوازی مشهور
وی روی خوشات به ترکتازی مشهور
****
با زلف تو قصهای است ما را مشکل
همچون شب یلدا به درازی مشهور
****
شعر شب یلدایی از جامی؛
شد سحر قاید اقبال من شیدا را
آتش انس من جانب طور نارا
ای خوش آن آتش رخشنده کز آینه صبح
میبرد شعله آن رنگ شب یلدا را
****
شعر درباره شب یلدا از عارف قزوینی؛
به صبح رخ همچون شب تار
ز مو ریختی مشک تاتار
درازی و تاریکی ای یار
ای پری روی عنبرین موی
زلف از شام یلدا گرفته
کارم آشفتگیها گرفته
عشقات اندر سراپا گرفته
عشقات اندر سراپا گرفته
چشم مستات همچو چنگیز
ترک خونخوار است و خونریز
****
شعر شب یلدایی از پروین اعتصامی؛
دور است کاروان سحر زینجا
شمعی بباید این شب یلدا را
****
شعر درباره شب یلدا از هوشنگ ابتهاج؛
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
****
دوبیتی باباطاهر درباره شب یلدا؛
شوم از شام یلدا تیرهتر بی
درد دلام ز بو دردا بتر بی
همه دردا رسن آخر به درمون
درمان درد ما خود بیاثر بی
****
رباعیهای مهستی گنجوی درباره شب یلدا؛
دوشینه شبام بود شبیه یلدا
آن مونس غمگسار نامد عمدا
****
شب تا به سحر ز دیده دُر میسفتم
میگفتم رب لاتذرنی فردا
****
شعر سهراب سپهری درباره شب یلدا؛
هدیه دادی دیده نویی به من
یک نگاه تازهای بر قاب من
این دلام وابسته شد به این سخن
دم گرفت آرامشی از این سخن
دختر شبهای سرد ماه دی
خو گرفت با شعر تو در ماه دی
حرف دل را از دلات تو پس زدی
غم به روی غم، غمی را پس زدی
من به دنیای تو مجذوبام هنوز
به دیار قلب تو حس دارم هنوز
تو شدی سهراب شعر این زمان
یک جهانی در جهان در این زمان
در دلام راهی پر از پیچ مسیر عشق بود
شوق دیدار دلی احساس گون از عشق بود
شامگاهان قلب من غوغا به پا میکرد وای
خواب من تعبیر بیتاب غمی از عشق بود






